رد پای عشق
رد پاهایم را پاک میکنم به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم خدایا میشود استعفا دهم؟ کم آورده ام...
درباره وبلاگ


مسافر
داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو میرفتم تنها،تنها
و صبوری مرا کوه تحسین میکرد...
مدیر وبلاگ : zahra



<p

<p

www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com Iconha www.iconha.blogfa.com Iconha Iconha .................
ابزار پرش به بالا

مرجع وبلاگ نویسان جوان


♫PlaySong♫
نویسندگان
zahra (68)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
پنجشنبه 23 شهریور 1391 :: نویسنده : zahra

وقتی میشی نیاز من که نباشی پیش من 

اشکهای چشمامو ببین که میریزه به پای تو 

بازم که بیقرارمو دلواپسی نگاه تو 

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من 

اگر شدم عاشق تو نزار بیتاب بمونم 

لا لایی شبام تویی نزار که بی خواب بمونم 

دارم برات شعر میخونم شاید به یادم بمونی 

فقط یه چیز اذت میخوام همیشه عاشق بمونی 

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود 

واژه ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون 






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 17 شهریور 1391 :: نویسنده : zahra

اینجا که من رسیده ام...

ته دنیای بدون تو بودن است

همانجایی که فکرش را هم نمیکردی دوام بیاورم!

ولی من ایستاده به اینجا رسیده ام!

خوب تماشا کن... 

دلم هم تنگ نشده!

یعنی دلم را همانجا پیش خودت گذاشتم...

تو باش و دل منو همه فریادهایی که...






نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 16 شهریور 1391 :: نویسنده : zahra
برو ادامه مطلب...

ادامه مطلب



نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 16 شهریور 1391 :: نویسنده : zahra




برو ادامه مطلب....


ادامه مطلب



نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 13 شهریور 1391 :: نویسنده : zahra
میدونی چرا میگن” دلت دریا باشه”؟!
وقتی یه سنگو تودریا میندازی
فقط برای چند ثانیه اونو متلاطم میکنه
وبرای همیشه محو میشه
ولی اون سنگ تا ابد ته دل دریا موندگاره
وسعی می کنم مثل دریا باشم
فراموش کنم سنگهایی که به دلم زدن
با اینکه سنگینی شونو برای همیشه روی سینه ام حس می کنم.



|http://www.atrebaroon.blogfa.com|عکس های عاشقانه|http://www.atrebaroon.blogfa.com|





نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 11 شهریور 1391 :: نویسنده : zahra
شعر زیبای حمید مصدق:

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه 

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک 

و تو رفتی و هنوز، 

سالهاست که در گوش من آرام آرام 

خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت 


جواب زیبای فروغ فرخ زاد :

من به تو خندیدم 

چون که می دانستم 

تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی 

پدرم از پی تو تند دوید 

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه 

پدر پیر من است 

من به تو خندیدم 

تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم 

بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و 

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک 

دل من گفت: برو 

چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ... 

و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام 

حیرت و بغض تو تکرار کنان 

می دهد آزارم 

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم 

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت...





نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 11 شهریور 1391 :: نویسنده : zahra

   بنشین، مرو،که در دل شب، در پناه ماه

   خوش تر ز حرف عشق و سکوت و نگاه نیست

   بنشین و جاودانه به آزار من مکوش   

   بنشین، مرو،صفای تمنای من ببین

   امشب چراغ عشق در این خانه روشن است

   جان مرا به ظلمت هجران خود نسوز

   بنشین،مرو، مرو که نه هنگام رفتن است






نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 11 شهریور 1391 :: نویسنده : zahra

برید ادامه مطلب.....


ادامه مطلب



نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 10 شهریور 1391 :: نویسنده : zahra
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط، لطفا !!!

هوش ایرانی ها در تمام دنیا زبانزد خاص و عام است اما ایکاش کمی هم انصاف چاشنی این ذکاوت بود ...







نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 27 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra

http://axgig.com/images/93675125713731713492.jpg
 
فکر میکردم در قلب تو محکومم به حبس ابد!
به یکباره جا خوردم وقتی زندانبان بر سرم فریاد زد:
هی تو آزادی!!!
و صدای گامهای غریبه ای که به سلول من می آمد...






نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 6 )    1   2   3   4   5   6   
 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو