رد پای عشق
رد پاهایم را پاک میکنم به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم خدایا میشود استعفا دهم؟ کم آورده ام...
درباره وبلاگ


مسافر
داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو میرفتم تنها،تنها
و صبوری مرا کوه تحسین میکرد...
مدیر وبلاگ : zahra



<p

<p

www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com Iconha www.iconha.blogfa.com Iconha Iconha .................
ابزار پرش به بالا

مرجع وبلاگ نویسان جوان


♫PlaySong♫
نویسندگان
zahra (68)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
شنبه 31 تیر 1391 :: نویسنده : zahra
 عکس   اس ام اس و پیامک ماه رمضان




نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 22 تیر 1391 :: نویسنده : zahra

بین دستای من و تو، فاصله خیلی زیاده!

تو روی ابرا سواری، من روی زمین پیاده!


یادته به من می گفتی؟ اوج می گیریم توی پرواز


اما از دلم گذشتی، با غریبه خوندی آواز…

قطره قطره اشک های من، می چکید به روی سازم


وقتی که با سر می گفتی، نمی خوام باهات بسازم


حالا نیستی تا ببینی بی تو هر لحظه شکستم


توی این پیچ و خم راه بریدم خسته ی خسته ام


میون جاده ی تردید توی خلوت تو سیاهی


بی حضور عاشق تو، گم شدم تو این دو راهی






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 16 تیر 1391 :: نویسنده : zahra



برای کشتــــــن پرندهـــ ــ ـ نیازی به شکستــــن گردن نیستــــ ــ ــ ...!

پرهایــــش را کهــ ــ ـ بچینــــــی...

خاطراتـــــــ ــ ــ پــــرواز روزی صد بار او را خواهـــد کشتــــــــ ــ ــ ...!!







نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 12 تیر 1391 :: نویسنده : zahra
زن وشوهری بیش از 60 سال بایکدیگر زندگی مشترک داشتند.
آنها همه چیز را به طور مساوی بین خود تقسیم کرده بودند.
در مورد همه چیز باهم صحبت می کردند وهیچ چیز را از یکدیگر پنهان نمی کردند
مگر یک چیز : یک جعبه کفش در بالای کمد پیرزن بود که از شوهرش خواسته بود
هرگز آن را باز نکند ودر مورد آن هم چیزی نپرسد

در همه این سالها پیرمرد آن را نادیده گرفته بود اما بالاخره یک روز پیرزن به بستر بیماری افتاد
و پزشکان از او قطع امید کردند. در حالی که با یکدیگر امور باقی را رفع ورجوع می کردند پیر مرد جعبه کفش
را آورد و نزد همسرش برد.

پیرزن تصدیق کرد که وقت آن رسیده است که همه چیز را در مورد جعبه به شوهرش بگوید.
پس از او خواست تا در جعبه را باز کند.
وقتی پیرمرد در جعبه را باز کرد دو عروسک بافتنی ومقداری پول به مبلغ 95 هزار دلار پیدا کرد
پیرمرد دراین باره از همسرش سوال نمود.

پیرزن گفت :هنگامی که ما قول وقرار ازدواج گذاشتیم مادربزرگم به من گفت
که راز خوشبختی زندگی مشترک در این است که هیچ وقت مشاجره نکنید
او به من گفت که هروقت از دست توعصبانی شدم ساکت بمانم ویک عروسک ببافم.

پیرمرد به شدت تحت تاثیر قرار گرفت وسعی کرد اشک هایش سرازیر نشود
فقط دو عروسک در جعبه بود پس همسرش فقط دو بار در طول زندگی مشترکشان از دست او رنجیده بود
از این بابت در دلش شادمان شد پس رو به همسرش کرد وگفت این همه پول چطور؟ جریان اینها چیست؟

پیرزن در پاسخ گفت :آه عزیزم این پولی است که از فروش عروسک ها به دست اورده ام!





نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 12 تیر 1391 :: نویسنده : zahra


چه سخت است از صبر گفتن و دلجویی دادن وقتی که لحظه هایت همیشه با درد آمیخته شده است.
چه سخت است امید بستن به فرداهای دور از انتظار وقتی که تنها، درد مرهم زخم هایت باشد.
میدانم چقدر سخت است وقتی صبرت را به ازای روزها تحمل رنج از دست می دهی و میدانم چه سخت است وقتی ناله های لحظه های تنهاییت را با شانه های بی کسی شب تقسیم می کنی تا حرمت اشک های پاکت را مقابل هر کس نشکنی.
آری، چه سخت است موعظه وقتی که هیچکس دردت را نمی فهمد و هیچکس نمی تواند تسکین دهنده دل خرابت باشد...

                            نمی دانم چه باید گفت
                                       ولی
            تا می توانی گریه کن، شاید دنیا شرمش بگیرد.







نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 12 تیر 1391 :: نویسنده : zahra

*وقتی جوراب پاته، حتما دمپایی دستشویی خیسه!

 

*اگه سال تا سال یه قرون تو جیبت نباشه مامان و بابات نمی فهمند، کافی یه نخ سیگار تو جیبت باشه همه میفهمن!

*موقع فوتبال نگاه کردن هشتاد دقیقه میشینی چش تو چش تلویزیون هیچ اتفاقی نمی افته، یه دقیقه میری دستشویی، میای میبینی بازی 2-2 تموم شده!

 

*هرچقدر هم دلیل منطقی واسه خرید یه چیز داشته باشی، همیشه یکی اون نزدیکی ها هست که بگه سرت کلاه گذاشتن عجیب!

 

*وقتی پیاده باشی تاکسی گیرت نمی آد، اما وقتی با ماشین باشی توی ترافیکی از تاکسی ها گیر می کنی.

 

*هروقت گرسنه میای خونه، اون شب اتفاقی غذا ندارین. اما یه شب که بیرون غذا می خوری وقتی میای خونه می بینی غذای مورد علاقت رو درست کردن.

 

*تو یه ظرف آجیل اولین چیزی که می خوری یه بادوم تلخه.

 

*موقع درس خوندن پرزهای موکت هم واسه آدم جذاب می شه. دوست داری ساعت ها بشینی بهشون نگاه کنی.

 

*سر جلسه به دوستت که هیچی نخونده کل سوال ها رو برسونی و برگه هاتون با هم مو نزنه، نمره اون بیشتر می شه. این از قوانین ثابت مورفی هستش، شک نکن!

 

*اگه یک بار سر کلاس نری و استاد بگه جلسه بعد امتحانه، هیشکی بهت خبر نمیده! اما امان از اون روزی که یکی از اساتید حذف کنه، شونصد نفر یادت می افتن و بابای گوشیت رو در میارن از بس مسیج میدن که فلانی، استاد گفت حذفی!

 

*برای موفق شدن تنها یک راه وجود دارد، اما برای شکست خوردن راه های زیاد.

 

*اگه یه ماشین صفر بخری، هرچقدر هم مواظبش باشی و سعی کنی جای مطمئنی پارکش کنی، بازم خط روش می افته، ولی ماشین کهنه داغونت رو بزار وسط اتوبان کرج، شب بیا سالم برش دار.

 

*یه وقت هایی که خیلی عجله داری اگه لاستیک هواپیما هم زیر ماشین انداخته باشی، میای می بینی 2تاش پنچره!

 

*دقیقا همون روزی که 5 دقیقه دیرتر بیدار شدی تمام وسایلت مفقود میشن!

 

*دقیقا وقتی جفت دستات تا آرنج گریسی یا گلی هستش، چشمت خارش می گیره!

 

*اگر یک تاریخ برای شما خیلی مهمه، 10 روز قبل از اون یادتونه و دقیقا همون روز یادتون میره. 355 روز بعدش هم دارید حرص از یادرفتنش رو می خورید. این قضیه فقط تا وقتی که اون تاریخ مهمه ادامه داره و بعدش برعکس میشه.

 

*اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد.



ادامه مطلب



نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 12 تیر 1391 :: نویسنده : zahra

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی و من شاید کمر شکسته ترین بودم

 

اگر همه سکه داشتند، دلها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند و یک نفر کنار خیابان خواب

گندم نمی دید تا دیگری از سر جوانمردی سکه اش را نثار او کند.

 

اگر خداوند یک روز آرزوی انسان را برآورده می کرد

من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم و تو نیز هرگز ندیدن مرا

آن گاه نمی دانم به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت

 

اگر غرور نبود چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند و ما کلام محبت را در میان

نگاه های گه گاهمان جستجو نمی کردیم.

 

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از ناباوری بودم .

 

اگر عشق ارتفاع داشت، من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود

نمی کردی آن گاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی .

 

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم ؟؟!
کدام لحظه ی ناب را اندیشه می کردیم ؟ 
چگونه لحظه های تلخ را تاب می آوردیم ؟
آری بی گمان پیش تر از این ها مرده بودیم.

                                                                                                






نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 11 تیر 1391 :: نویسنده : zahra


کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن. و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد. کودک نشنید.او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن صدای رعد و برق آمد. اما کودک گوش نکرد. او به دور و برش نگاه کرد و گفت خدایا! بگذار تو را ببینم ستاره ای درخشید. اما کودک ندید. او فریاد کشید خدایا! معجزه کن نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید. او از سر ناامیدی گریه سر داد و گفت: خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی.خدا پایین آمد و بر سر کودک دست كشید. اما کودک دنبال یک پروانه کرد. او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد.







نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 11 تیر 1391 :: نویسنده : zahra

نـتــرس از هجـــــ ـــ ـوم حـضــــــ ــــ ــورم ..


چــــیزی جــــ ـــ ـز تـــنــهایی با من نیـــستـــــ ـــ ـ ..


2pd4zie9nwojug40lxvb.jpg




نوع مطلب :
برچسب ها :


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic