رد پای عشق
رد پاهایم را پاک میکنم به کسی نگویید من روزی در این دنیا بودم خدایا میشود استعفا دهم؟ کم آورده ام...
درباره وبلاگ


مسافر
داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو میرفتم تنها،تنها
و صبوری مرا کوه تحسین میکرد...
مدیر وبلاگ : zahra



<p

<p

www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com www.iconha.blogfa.com Iconha www.iconha.blogfa.com Iconha Iconha .................
ابزار پرش به بالا

مرجع وبلاگ نویسان جوان


♫PlaySong♫
نویسندگان
zahra (68)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
جمعه 27 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra

http://axgig.com/images/93675125713731713492.jpg
 
فکر میکردم در قلب تو محکومم به حبس ابد!
به یکباره جا خوردم وقتی زندانبان بر سرم فریاد زد:
هی تو آزادی!!!
و صدای گامهای غریبه ای که به سلول من می آمد...






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 27 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra
www.parsnaz.ir دنیای کودکان عاشق + عکس



   - بچه که بودیم، چه دل‌های بزرگی داشتیم، اکنون که بزرگیم، چه دلتنگیم!

   - کاش دل‌هامون به بزرگی بچگی بود.

   - کاش برای حرف‌زدن، نیازی به صحبت‌کردن نداشتیم و فقط «نگاه» کافی بود.

   - بچه که بودیم تو جمع گریه می‌کردیم، بزرگ که شدیم، تو خلوت.

   - بچه که بودیم راحت دل‌مون نمی‌شکست، بزرگ که شدیم، خیلی آسون دل‌مون          میشکنه!

   - بچه که بودیم همه‌رو ۱۰تا دوست داشتیم، بزرگ که شدیم، بعضی‌هارو هیچی،        بعضی‌هارو کم و بعضی‌ها‌رو بی‌نهایت دوست‌داریم.

   - بچه که بودیم قضاوت نمی‌کردیم و همه یکسان‌بودن، بزرگ که شدیم، قضاوت‌های      درست و غلط موجب شد که اندازه‌ی دوست‌داشتنمون تغییر کنه.

    - بچه که بودیم اگه با کسی دعوا می‌کردیم، یک‌ساعت بعد از یادمون می‌رفت،           بزرگ که شدیم، گاهی دعواهامون سال‌ها تو یادمون می‌مونه و آشتی نمی‌کنیم.

   - بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می‌شدیم، بزرگ که شدیم، حتی ۱۰۰تا        کلاف هم سرگرم‌مون نمی‌کنه.

   - بچه که بودیم بزرگ‌ترین آرزومون داشتن کوچک‌ترین چیز بود، بزرگ که شدیم،      کوچک‌ترین آرزومون، داشتن بزرگ‌ترین چیزه.

   - بچه که بودیم آرزومون بزرگ‌شدن بود، بزرگ که شدیم، حسرت برگشتن به          بچگی‌رو داریم.

  - بچه که بودیم تو بازی‌هامون همه‌اش ادای بزرگ‌ترهارو درمی‌آوردیم، بزرگ که       شدیم، همه‌اش تو خیال‌مون برمی‌گردیم به بچگی.







نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 24 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra

اینک اگر در آذربایجان شرقی "زلزله" آمده ، بر چشم های تمام ایرانیان ، "سیل" جاری است.

تصاویر بعد از زلزله

زلزله

تصاویر در ادامه مطلب...


ادامه مطلب



نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 15 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra

                                                            شده یه چیزی تو دلت سنگینی کنه….؟؟؟

خیلی سخته آدم کسی رو نداشته باشه…

دلش لک بزنه که با یکی درد دل کنه ولی هیچکی نباشه…

نتونه به هیچکی اعتماد کنه…

هر چی سبک سنگین کنه تا دردش رو به یکی بگه نتونه,

آخرش برسه به یه بن بست …

تک و تنها با یه دلی که هی مجبورش می کنه اونو خالی کنه …

اما راهی رو نمی بینه سرش روکه بالا می کنه آسمون رو می بینه

به اون هم نمی تونه بگه…

خبری از آسمون هم ندیده

مگه چند بار اشک های شبونش رو پاک کرده…؟!

بهش محل هم نداده

تا رفته گریه کنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن کرده تا کم نیاره …

خیلی سخته ادم خودش رو به تنهایی خوش کنه اما دلی داشته باشه که مدام از تنهایی بناله…

خیلی سخته ادم ندونه کدوم طرفیه؟!

خیلی سخته ادم احساس کنه خدا اونو از بنده هاش جدا کرده …

خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می کنی داره به حرفات گوش می ده یا …

پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده که صدات به خدا نمی رسه…. ؟!






نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 13 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی...
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی ...
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات...

گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که...
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای...! که می شناسی بنشینی و"فقط" نگاه کنی...
گاهی چقدر دلت برای یک خیال راحت تنگ می شود...

گاهی دلگیری...شاید از خودت...شاید





نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 11 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra
گاهـ ـی حجـ ـم ِ دلــــتنـگی هایـ ـم
آن قــَ ـــ ـدر زیـاد میشود
که دنیــــا
با تمام ِ وسعتش
برایـَم تنگ میشود …
… دلتنــگـم…
دلتنـــــگ کسی کـــــه
گردش روزگــــارش به من که رسیــــد از
حرکـت ایستـاد…
دلتنگ کسی که دلتنگی هایم را ندید…
دلتنگ ِ خود َم…
خودی که مدتهــــ ــــ ــاست گم کـر د ه ام …








نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 10 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند
از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند
از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی
تکرار من در من مگر از من چه می ماند

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی
غیر از غباری در لباس تن چه می ماند
از روزهای دیر بی فردا چه می آید؟
از لحظه های رفته ی روشن چه می ماند؟



www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی

www.parsnaz.ir  عکس های غمگین از لحظات تنهایی





نوع مطلب :
برچسب ها :
سه شنبه 10 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra
به نظر شما مفهوم این فرمول چیست؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


شاید فرمول عشق همین باشد!






نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 8 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra


چقدر زیبا و شورانگیز است دیدن غروب خورشید در کنار دریا. رنگی دلنشین پیدا میکند و چه تصویر عاشقانه ای ترسیم می کند. انگار خورشید در آب فرو میرود تا تن بشوید و از همه آن بدیهایی که دیده از من و ما.
صدای آرام موجهای کوچک که تا نزدیکی پاهایم می آیند و بر میگردند به این لحظه زیبا هیجانی عجیب میبخشد. انگار میخواهد چیزی بگوید. خورشید آرام آرام پایین میرود و محو میشود در دوردست آبها، و آسمان میشکند و تاریک میشود وصفش ممکن نیست مگر عاشق باشی و غروب کرده باشی در بی کسی میان جمع بودن. وصفش ممکن نیست مگر اینکه در موجهای کوچک غرق شده باشی، همان گونه که غرور آسمان شکست غرور من هم شکست، مثل آسمان تاریک شدم نابود شدم آنگونه که کسی یادم نیست.
 





نوع مطلب :
برچسب ها :
پنجشنبه 5 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra

دیگر زمان زمانه مجنون نیست


فرهاد 

در بیستون مراد نمی جوید 

زیرا بر آستانه خسرو 

بی تیشه ای به دست کنون سر سپرده است 

در تلخی تداوم و تکرار لحظه ها 

آن شور عشق 

عشق به شیرین را 

از یاد برده است 

تنهاست گردباد بیابان 

تنهاست 

و آهوان دشت 

پاکان تشنگان محبت

چه سالهاست 

دیگر سراغ مجنون 

آن دلشکسته عاشق محزون رام را 

از باد و از درخت نمی گیرند 

زیرا که خاک خیمه ابن سلام را 

خادم ترین و عبدترین خادم 

مجنون دلشکسته محزون است 

در عصر ما 

عصر تضاد،عصر شگفتی

لیلی دلاله محبت مجنون است 

ای دست من به تیشه توسل جو 

تا داستان کهنه فرهاد را 

از خاطرات خفته برانگیزی

ای اشتیاق مرگ 

در من طلوع کن 

من اختتام قصه مجنون رام را 

اعلام میکنم.







نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 1 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra

برای خواندن اس ام اس به ادامه مطلب بروید...





ادامه مطلب



نوع مطلب :
برچسب ها :
یکشنبه 1 مرداد 1391 :: نویسنده : zahra

 

پادشاهی جایزه ی بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند
به بهترین شکل ، آرامش را تصویر کند. نقاشان بسیاری آثار خود
را به قصر فرستادند. آن تابلو ها ، تصاویری بودند از جنگل به
هنگام غروب ، رودهای آرام ، کودکانی که در خاک می دویدند ، 
رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد ، اما سرانجام فقط دو اثر
را انتخاب کرد. اولی ، تصویر دریاچهء آرامی بود که کوههای عظیم 
و آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود. در جای جایش
می شد ابرهای کوچک و سفید را دید ، و اگر دقیق نگاه می کردند ، 
در گوشه ء چپ دریاچه ، خانه ء کوچکی قرار داشت ، 
پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن بر می خواست ، 
که نشان می داد شام گرم و نرمی آماده است. تصویر دوم
هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود ، قله ها تیز
و دندانه ای بود. آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای تاریک 
بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سیل آسا بود.
این تابلو هیچ با تابلو های دیگری که برای مسابقه فرستاده بودند ، هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، 
در بریدگی صخره ای شوم ، جوجهء پرنده ای را می دید . آنجا ، 
در میان غرش وحشیانه ء طوفان ، جوجه ء گنجشکی ، آرام
نشسته بود. پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که 
برنده ء جایزه ء بهترین تصویر آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضیح داد : " آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا ، بی مشکل ،
بی کار سخت یافت می شود ، چیزی است که می گذارد 
در میان شرایط سخت ، بمانی و آرام باشی ....
 






نوع مطلب :
برچسب ها :


 
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو | Buy Website Traffic